معين الدين نطنزى

239

منتخب التواريخ معينى ( فارسى )

و مانند قطرات باران در بهاران فروريختند . آن شب چندان سلاح و اسباب و جامه و دستار در همه صحرا پراكنده شده بود كه مغولان با چنان كثرتى كه در خيال نگنجد تا سه روز جمع مىكردند و هنوز تمام نمىشد . ملك چون ديد كه نه به غدر و نه به حرب ، حريف دست لشكر جرّار نيست ، تدبير خود گم كرد و به انديشهء خلاص فرورفت . روز جمعه كه مردم شهر از سر بارو به جامع رفته بودند امير صاحب‌قران نهيب داد تا به يك‌بار نردبانها بر اطراف بارو نهادند و تا خبر شدن [ مردم شهر ] چون مرغ به بالا رفتند . امير صاحب‌قران جار فرمود كه هيچ‌كس متعرّض اسيران نشود و گرفتاران را به درگاه آورند . ده هزار كس دستگير شده بودند ، همه را آزاد فرمود و احكام استمالت به هريك از ايشان ارزانى داشت ، مشتمل بر آنكه : اگر مردم شهر متعرّض جنگ شوند بعد از قلع قلعه به گناه خود خواهند رسيد ، و اگر چنانچه پاى در دامن عافيت نهاده سر از كنج عزلت به در نخواهند آورد مجموع سالم و ايمن خواهند ماند . بيچارگان روى به قلعه نهادند . اهل قلعه يكان‌يكان خويشان و آشنايان خود را به بالا مىكشيدند . چون مضمون احكام مطاع انتشار يافت خواص و عوام دست از جنگ بازداشتند ، و هرچند كه ملك غياث الدّين سعى نمود هيچ‌كس امتثال مثال او نكرد . روز ديگر چون طليعهء خورشيد از مطلع افق طالع شد و شعلهء مشعلهء مهر بر كنگرهء دروازهء برج سپهر لامع گرديد ، ملك پسر خود مير مغول را با پهلوان اسكندر شيخى بيرون فرستاد . امير صاحب‌قران ، پهلوان اسكندر را بازداشت و پسر ملك را مستمال و اميدوار بازگردانيد ، ملك هنوز ايمن نمىشد . بعد از آنكه چپرهاى محاصران به لب خندق رسيد و خرك دوانيدن گرفتند ، ملك دانست كه اگر لحظه‌اى ديگر توقّف كند معاملهء قلعه نيز قرينهء شهربند خواهد شد ، كفن عجز به گردن اميد افكنده شمشير تضرّع برداشت و روى به درگاه دولت پناه نهاد . امير صاحب‌قران بر آنچه گذشته بود قلم عفو فروكشيد و به جرگهء ديگر امرا نشانده به خلعت خاصّ مخصوص ساخت . بعد از آن ملك عرضه داشت كرد كه : قلعهء اشكيلجه را كه در ربع مسكون شهرتى تمام داشت و دارد ، به شكرانهء اين دولت پيشكش مىكنم ، نوّاب حضرت قبول فرمايد . امير صاحب‌قران ملتمس او را مبذول داشت ، ملك جمعى را مصاحب